____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه²⁴
دکمه هاشو آروم باز کردم و سعی کردم درش بیارم
که با چیزی که دیدم شوکه شدم....
من قبلا بالاتنه لخت کوک رو دیده بودم اما فقط از جلو و کمرشو ندیده بودم...
وقتی سعی کردم لباسشو در بیارم دیدم که کمرش پر از جای زخم و جای چیزایی مثل کمربند و شلاق هست...
چشمام چهارتا شده بود...
اونا جای یه دعوا کردن ساده نبودن..
معلوم بود زخمای خیلی قدیمی بودن
انگار یه نفر حسابی کتکش زده باشه...
درک نمیکردم...
که دستشو محکم دور مچ دستم فشار داد
+گمشو بیرون
-ک..کوک ا..اینا چیه؟
+گفتم گمشو بیروننننن(کمی داد)
-و..ولی...
+میری بیرون یا نه؟
مخالفت نکردم و سریع از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم
باورم نمیشد...
یعنی کی اونو اینطوری کتک زده؟
مارتین؟
امکان نداره اون رابطش با پدرش خیلی خوبه
ذهنم اینقدر درگیر بود که سردرد گرفته بودم
فکر نمیکردم یه روزی اینقدر نگرانش بشم ولی چه میشه کرد
از وقتی اومدیم اینجا همه چی خیلی عجیب غریبه و اتفاقات بد پشت هم اتفاق میفتن
با همین افکارم چشمام آروم آروم گرم و شد و خوابم برد...
ویو صبح:
از خواب با یه سردرد شدید بیدار شدم..
این روزا همش سردرد دارم
واییییی
یادم نبود امروز باید میرفتیم خرید عروسی
زود از سر جام پا شدم و رفتم یه دوش سریع گرفتم و موهامو خشک کردم
سریع یه لباس از تو کمد برداشتم و تنم کرد و سریع به سمت بیرون رفتم
مامانم و مارتین سر میز بودن و داشتن صبحونه میخوردن
(چه عجب خانم بیدار شدن
-اوهوم
%رایا دیشب این سر و صداها برای چی بود؟
کوک بیدار شده بود؟
-آ..آره
(صدای موتور دیگه چی میگفت؟
-د..دیشب کوک از خواب بیدار شده بود و منم خوابم نبرده بود گفت میخواد یکم بره با موتورش دور بزنه
%اون وقت شب؟
-نمیدونم
ولی شبا موتورسواری خیلی حال میده
(رایا صبحونهتو خوردی برو کوک رو هم صدا بزن
-عع
چیزه...
کوک دیشب خیلی دیر خوابیده فکر کنم نیاد بهتره یکم استراحت کنه
+کی گفته خستمه؟
ناخودآگاه سرم به سمتش برگشت
از خواب بیدار شده بود و البته آماده هم بود
+مسخره کردنتو از دست نمیدم رایاا
-ایششش
سعی کردم تعجبمو نشون ندم اما خب اون خیلی طبیعی رفتار میکرد
(خب بریم دیگه؟
-آره بریم
+اوهوم
-عههههه راستییییی(بلند)
(خدا سکتم دادی چته؟
-میشه به مری هم بگم بیاد برای لباسم نظر بده؟
(بگو
+خب پس منم به تهیونگ میگم
-نمیگفتی بهش هم تهیونگ مری هر جا بره هست
(چرا؟
-با هم تو رابطن
(اوکی
خب پس منو مارتین میریم شما هم برین دنبال تهیونگ و مری
یه نگاه متعجب به کوک انداختم و سریع گفتم:
-چی؟
نه من باهاتون میام اونا خودشون میانن
(عههه زشته بیارشون
-خب کوک تنها بره
(نههه عههه مری دوست توئه چقدر نق میزنییی
اهههه نمیخواستم با کوک تنها بشم..
شاید اتفاقات دیشب اذیتش کنه
همینطور منو...
مامانم و مارتین سوار ماشینشون شدن و رفتن
منم رفتم به مری زنگ زدم و چون انسان خیلی کری هستم گوشی گذاشتم رو اسپیکر:
=سلام خر من چطوری؟
-خوبم شتر جان
=جانم؟
-راستش با مامانم میخوایم بریم خرید عروسی میشه تو و تهیونگ هم بیاین نظر بدین؟
=چیییییی؟
عروسی کردی؟
کوک یه نیشخند ریز بهم زد..
-اییی دردددد
خرید عروسی برای مامانم بابا اوسکل
=هاا ترسیدم یهو باشه میایم
-آدرستو بفرست من و کوک میایم دنبالتون
=اییی جان به این زوج آینده خفننننن
با این حرفش تو یه لحظه کل صورتم مثل لبو قرمز شد...
-دوباره چه زری میزننییییی
اون فقط داداشمه تازه به عنوان داداش هم رو اعصابه
با این حرفم یکم قیافه کوک رفت تو هم
=ایششش باشه بابا آدرسو الان برات ایمیل میکنم..
-اوکی
که کوک یهو گفت:
+.....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دکمه هاشو آروم باز کردم و سعی کردم درش بیارم
که با چیزی که دیدم شوکه شدم....
من قبلا بالاتنه لخت کوک رو دیده بودم اما فقط از جلو و کمرشو ندیده بودم...
وقتی سعی کردم لباسشو در بیارم دیدم که کمرش پر از جای زخم و جای چیزایی مثل کمربند و شلاق هست...
چشمام چهارتا شده بود...
اونا جای یه دعوا کردن ساده نبودن..
معلوم بود زخمای خیلی قدیمی بودن
انگار یه نفر حسابی کتکش زده باشه...
درک نمیکردم...
که دستشو محکم دور مچ دستم فشار داد
+گمشو بیرون
-ک..کوک ا..اینا چیه؟
+گفتم گمشو بیروننننن(کمی داد)
-و..ولی...
+میری بیرون یا نه؟
مخالفت نکردم و سریع از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم
باورم نمیشد...
یعنی کی اونو اینطوری کتک زده؟
مارتین؟
امکان نداره اون رابطش با پدرش خیلی خوبه
ذهنم اینقدر درگیر بود که سردرد گرفته بودم
فکر نمیکردم یه روزی اینقدر نگرانش بشم ولی چه میشه کرد
از وقتی اومدیم اینجا همه چی خیلی عجیب غریبه و اتفاقات بد پشت هم اتفاق میفتن
با همین افکارم چشمام آروم آروم گرم و شد و خوابم برد...
ویو صبح:
از خواب با یه سردرد شدید بیدار شدم..
این روزا همش سردرد دارم
واییییی
یادم نبود امروز باید میرفتیم خرید عروسی
زود از سر جام پا شدم و رفتم یه دوش سریع گرفتم و موهامو خشک کردم
سریع یه لباس از تو کمد برداشتم و تنم کرد و سریع به سمت بیرون رفتم
مامانم و مارتین سر میز بودن و داشتن صبحونه میخوردن
(چه عجب خانم بیدار شدن
-اوهوم
%رایا دیشب این سر و صداها برای چی بود؟
کوک بیدار شده بود؟
-آ..آره
(صدای موتور دیگه چی میگفت؟
-د..دیشب کوک از خواب بیدار شده بود و منم خوابم نبرده بود گفت میخواد یکم بره با موتورش دور بزنه
%اون وقت شب؟
-نمیدونم
ولی شبا موتورسواری خیلی حال میده
(رایا صبحونهتو خوردی برو کوک رو هم صدا بزن
-عع
چیزه...
کوک دیشب خیلی دیر خوابیده فکر کنم نیاد بهتره یکم استراحت کنه
+کی گفته خستمه؟
ناخودآگاه سرم به سمتش برگشت
از خواب بیدار شده بود و البته آماده هم بود
+مسخره کردنتو از دست نمیدم رایاا
-ایششش
سعی کردم تعجبمو نشون ندم اما خب اون خیلی طبیعی رفتار میکرد
(خب بریم دیگه؟
-آره بریم
+اوهوم
-عههههه راستییییی(بلند)
(خدا سکتم دادی چته؟
-میشه به مری هم بگم بیاد برای لباسم نظر بده؟
(بگو
+خب پس منم به تهیونگ میگم
-نمیگفتی بهش هم تهیونگ مری هر جا بره هست
(چرا؟
-با هم تو رابطن
(اوکی
خب پس منو مارتین میریم شما هم برین دنبال تهیونگ و مری
یه نگاه متعجب به کوک انداختم و سریع گفتم:
-چی؟
نه من باهاتون میام اونا خودشون میانن
(عههه زشته بیارشون
-خب کوک تنها بره
(نههه عههه مری دوست توئه چقدر نق میزنییی
اهههه نمیخواستم با کوک تنها بشم..
شاید اتفاقات دیشب اذیتش کنه
همینطور منو...
مامانم و مارتین سوار ماشینشون شدن و رفتن
منم رفتم به مری زنگ زدم و چون انسان خیلی کری هستم گوشی گذاشتم رو اسپیکر:
=سلام خر من چطوری؟
-خوبم شتر جان
=جانم؟
-راستش با مامانم میخوایم بریم خرید عروسی میشه تو و تهیونگ هم بیاین نظر بدین؟
=چیییییی؟
عروسی کردی؟
کوک یه نیشخند ریز بهم زد..
-اییی دردددد
خرید عروسی برای مامانم بابا اوسکل
=هاا ترسیدم یهو باشه میایم
-آدرستو بفرست من و کوک میایم دنبالتون
=اییی جان به این زوج آینده خفننننن
با این حرفش تو یه لحظه کل صورتم مثل لبو قرمز شد...
-دوباره چه زری میزننییییی
اون فقط داداشمه تازه به عنوان داداش هم رو اعصابه
با این حرفم یکم قیافه کوک رفت تو هم
=ایششش باشه بابا آدرسو الان برات ایمیل میکنم..
-اوکی
که کوک یهو گفت:
+.....
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۷.۰k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط